غزل (مادرم بغض صبوری به دلش ریخته بود):
مادرم بغض صبوری به دلش ریخته بود
گر چه لبخند ملیحی به لب آویخته بود
یک بغل عاطفه در پای دو چشمش بر من
همچو یک آینه بر روی خود آمیخته بود
شور عشقی چو مسیحا به دل مرده ی ما
او در این خانه چو خورشید بر انکیخته بود
نظرات شما عزیزان:
برچسبها: غزلیات
[ چهار شنبه 28 آبان 1399 ] [ 13:32 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]